ایستگاه

موضوع این وبلاگ شعر و ادبیات می باشد

ایستگاه

موضوع این وبلاگ شعر و ادبیات می باشد

در می زند

می گردد

آرام

پیچیده در شولایی نامریی

سرک میکشد

هرکجا

می نشیندساکت

 برسرهر راه

می خواند آرام

با آوازی مبهم ومه الود

پشت درایستاده

منتظر

صبور

می کوبد به در آهسته

می رود و

بر می گردد

دوباره

کدام شما

کدام

می شنود

در زدنش را؟

اعماق

مرا به اعماق بسپار 

به دره ها 

به اواز مبهم رودها 

بگو 

بخوانند 

پرندگان 

در رستن 

 نهال ها 

این داستان تازه ای نیست

رنگ ها

مرا با رنگ ها تنها بگذار

آبی     

       خاکستری 

                          سبز

مرا به رنگها بسپار

بنفش

           کبود

                    کبود

مرا در رنگ ها رها کن

زرد

       سیاه

      سیاه

نمی خواهم بشنوم

سکه ها

می درخشند سیاه


در هر لبخند


 در هر اندوه


در هر حسرت کودکانه


 می نشینند


بر سر راه


هر آرزوی کوچک


و آنگاه


 که خسته


بر هم می گذاری


پلک هایت را



چشمک می زنند


با تلا لویی آزار دهنده


سکه ها!


 سکه های جادویی !

اوج ها


 

تا اوج اوج آبی


پر می کشی سبک بال


اینک چه مست


سرخوش


از بازی ابر وباد


و نوازش خنکای


 حریر مه


لغزیده بر بالهایت

 

می لرزاند


 صخره هارا


 و می پیچد در علفزار


فریاد شعفت


نگاه کن!


بر این پهن دشت


ای پر شکوه سبک بال


ماییم وحسرتی تلخ


براین شگفت زیبا


پر میکشی


پر می کشی


فارغ از آنچه می گذرد


در زمین


به ما!