من تکه تکه بودم
دستهایم از کتف کنده شده بود
پاهایم راه میرفت وبا چشمهایم کاری نداشت
چشمهایم مرگ را در آستانه نمی دید
و من هر روز خود را به او می سپردم
مغزم تپش های قلبم را نمی فهمید
و فقط اعداد را میشناخت
ودندانم لب هایم را می گزید
بر هر گمان بیهده
بر هر خیال خام
خواستم غروب کنم
نهالکی گفت نه!
خواستم طلوع کنم
کوهها راهم را بستند
ابری نوازشم کرد بغض آلود
همین جا بمان!
همین جا بمان!