آن جا که ابر
دامن خاکستری اش را
می کشاند
بر سر
کوهبرف سپید
آن جا که آسمان و زمین
به هم می رسند
وزمان
منجمد می شود
درگستره بی انتهای دشت
که از هر طرف کش می آید
هنگامی که باد
می ریزد به سینه ات
آه یخزده اش را
نگاه کن
مرگ آنجا
زندگی آنجا
به من نگاه می کردی انگار
به من!
از میان آتش ودود
با آن نگاه اثیری راز آلود
توفریب بزرگ را
در یافته بودی
و می دانستی
آتش بر تو گلستان نخواهد شد
تو خود افسانه بودی افسانه
دستهایم را بگیر
سرم را بر دامنت بگذار
و به من جرات ده!
دستهایت را به من بسپار
به سرزمین من بیا
و ببین
که فریب بزرگ
چگونه هر روز در شهر
چوب های دار به پا میکند
وچگونه زنان را با سنگ می کشد
به جرم بوییدن سیبی شاید
وببین که
چگونه دختران کبریت به دست
خود حکم خود را اجرا می کنند
به جرم بوییدن گلی شاید
جوردانو!
تو که می گفتی
آنان که سکوت می کنند
ماهی اند
به من بگو!
پشت کدام صفحه ی خونین تاریخ
پنهان کنم
چهره ام را
از شرمی که بر من می رود
شرم سکوتی سرد
به من نگاه می کردی انگار
به من!
هر روز
یک بار می روی
و یک بار باز می گردی
در جستجوی نان
و این خطوط آمد و شد
می سازد
طرحِ نهانِ میله های آن قفسی را
که زندگیش می نامیم.
بر ماسه ی سپید
لاکپشتی
به پیش می لغزد
و خاطرات سفر را
در پشتِ سر
به خط عجیبی
بر جای می نهد