ایستگاه

موضوع این وبلاگ شعر و ادبیات می باشد

ایستگاه

موضوع این وبلاگ شعر و ادبیات می باشد

ناتوانی-برتولت برشت

تو ضعفی نداشتی


من داشتم


من عاشق بودم

آنجا....

آن جا که ابر

دامن خاکستری  اش را

می کشاند

بر سر

کوهبرف سپید 

آن جا که آسمان و زمین

به هم می رسند

وزمان 

منجمد می شود

درگستره  بی انتهای دشت

که از هر طرف کش می آید

هنگامی که باد

می ریزد به سینه ات

آه یخزده اش را

نگاه کن

 مرگ آنجا

زندگی آنجا


جوردانو

 

 

   


 

به من نگاه می کردی انگار 

به من! 

از میان آتش ودود 

با آن نگاه اثیری راز آلود 

توفریب بزرگ را  

در یافته بودی  

و می دانستی 

آتش بر تو گلستان نخواهد شد 

تو خود افسانه بودی افسانه 

دستهایم را بگیر 

سرم را بر دامنت بگذار 

و به من جرات ده! 

دستهایت را به من بسپار 

به سرزمین من بیا  

و ببین 

که فریب بزرگ 

چگونه هر روز در شهر 

چوب های دار به پا میکند 

 وچگونه زنان  را با سنگ می کشد 

به جرم بوییدن سیبی  شاید 

وببین که 

 چگونه دختران کبریت به دست 

 خود حکم خود را اجرا می کنند 

به جرم بوییدن گلی  شاید 

جوردانو!   

تو که می گفتی  

آنان که سکوت می کنند 

ماهی اند 

به من بگو!  

پشت کدام صفحه ی خونین تاریخ 

 پنهان کنم 

چهره ام را  

از شرمی که بر من می رود  

شرم سکوتی سرد 

  به من نگاه می کردی انگار   

به من! 

 

 

   


هرروز-شعری از مجید میرزایی

 

هر روز

یک بار می‏ روی

و یک بار باز می ‏گردی

    در جستجوی نان

و این خطوط آمد و شد

می‏ سازد

    طرحِ نهانِ میله‏ های آن قفسی را

    که زندگی‏ش می‏ نامیم.

سفرنامه-شعری از مجیدمیرزایی

 

بر ماسه‏ ی سپید

لاک‏پشتی

    به پیش می‏ لغزد

و خاطرات سفر را

در پشتِ سر

    به خط عجیبی

    بر جای می‏ نهد