ایستگاه

موضوع این وبلاگ شعر و ادبیات می باشد

ایستگاه

موضوع این وبلاگ شعر و ادبیات می باشد

مسافران

 می پیچد رود 

می غرد 

کف آلود 

آه می کشد 

نسیم 

ودرخت های کنار جاده  

دست تکان می دهند 

با حسرت 

مسافران  

که چمدان هایشان را  

محکم بسته اند 

لبخند می زنند 

از پشت شیشه اتوبوس 


وابر 

که دیگر بارانی ندارد 

نگاه می کند 

فقط

*تاسیانی-شعری از مجید میرزایی

 

 -



آیا درخت هلو

با یاد میوه و شکوفه ‏ی پارین

اندوه می‏ خورد ؟

آیا کبوتری که جوجه ‏ی او را عقاب برد

شب‏ها، میان آشیان تهی

    اشک می ‏ریزد ؟

آیا سپیدرود

در سوگ ماهیان گم‏شده می‏ غرد

        چون مادرانِ ما ؟

 

با یادت

من اما

جای تمام کبوتران و درختان و رودها

        آه ...



*تاسیان در گویش گیلکی یعنی دلتنگی برای کسی،فضای سوت و کور و دلمرده بعد از رفتن کسی


ویسواوا شیمبورسکا

ویسواواشیمبورسکا شاعرمحبوب من در گذشت



 از همان وقتها که کودکی بیش نبودم دوست نداشتم پیر شوم وهمیشه آرزو داشتم قبل از اینکه پیر و ناتوان  و موجودی قابل ترحم شوم زندگی را ترک کنم وقتی با شیمبورسکا آشنا شدم که با وجود هشتاد و چند سال سن ذهنی تازه و زیبا داشت به خودم گفتم انگار پیر شدن انقدر ها هم بد نیست مثل اینکه میشود پیر شد ولی همچنان تازه بود.

 او ساده وعمیق شعر می گفت شاعری ساکت و کم گو بود واهمیت اوبرای من نه به دلیل جایزه نوبلی که در سال 1996 برنده شد بلکه به دلیل نگاه عمیق و انسانی اوست .

آن ها از آموختن دست شسته اند-برتولت برشت

مردگان بیش از همه


به خود مشغول اند.


کسی کاری به کارشان ندارد.


کسی دیگر متقاعدشان نمی کند.


از توبیخ و نیش وکنایه در امان اند.


خارج از جماعت اند.


از فرا گرفتن دست شسته اند.


دیگر احدی هم در پی بهبودشان نیست.


ترس-برتولت برشت

از مسافری غریبه

که از رایش سوم برگشته بود

پرسیدند

واقعا چه کسی در آن جا

فرمان می راند،

پاسخ داد:ترس!